قلم را روی کاغذ می گذارم...........برایت چند خطی می نگارم
به نام خالق وصل و جدایی...........به نام نامی پروردگــــــــارم
سلام ای نازنین بی وفایم...........سلامت هستی ای زیبا نگارم
اگر چه بینهایت دوری ازمن...........تو را تا بینهایت دوست دارم
نمی دانم کجا و در چه کاری...........نمی دانی کجا و در چه کارم
فقط امید وارم شاد باشی...........نه چون من که هزاران غصه دارم
اگر از حال من خواهی غمینم...........از آن روزی که رفتی بی قرارم
دگر خشکیده اشک دید گانم...........برای گریه اشکی هم ندارم
از آن روزی که رفتی تیره گشته...........تمام لحظه های روزگارم
لباس تیره بر تن می کنم چون...........برای مرگ عشقم سوگوارم
پس از تو روی لب لبخند مرده...........چو مجنون اسب ماتم را سوارم
تو را در خواب می بینم دمادم...........که با تو در کنار چشمه سارم
ولی از خواب برخیزم چو بی تو...........تصور می کنم بر تل خارم
برایت می نویسم تا بدانی...........حکایت های چشم اشکبارم
تمام اهل عالم را خبر کن...........که من دیوانهء چشمان یارم
خبر کن تا همه حالم ببینند...........مگر سنگم که تاب غصه آرم
تو احوال مرا از قاصدک پرس...........که او آگه بود از حال زارم
پس از تو روزن نوری ندیدم...........میان دخمهء تاریک و تارم
غمت همچون طنابی گشته لیلا...........مرا آویخته بر چوب دارم
در آخر آرزویم شادی توست...........تو را دست خدایم می سپارم
چرا اصلا برایت می نویسم...........منی که پیش تو ارزش ندارم
چو می دانم نخوانی نامه ام را...........من آن را لای دفتر می گذار
نفرين به اون کسايي که روي دلا پا مي ذارن تا که مي بينن عاشقي ميرن و تنهات مي ذارن نفرين به آدمايي که تو سينه ها دل ندارن عاشق عاشق کشين ، رحم و مروت ندارن
چه بی تابانه انتظار میکشم چه نجیبانه بر گذرگاهت لبخند میزنم و چه مشتاقانه بر رود پر حادثه نگاهت جاری میشوم و درآنسوی مرداب های تنهایی چون ذهن دستی تنها چه فقیرانه میلرزم کاش روز دیدنت فردا نبود!!! کاش میشد هیچ کس تنها نبود ... کاش میشد دیدنت رویا نبود ..... گفته بودی با تو می مانم !! ولی ..... رفتی و گفتی و اینجا جا نبود .... سالیان سال تنها مانده ام ..... شاید این رفتن سزای من نبود ...... من دعا کردم برای بازگشت ...... دست های تو ولی بالا نبود ...... باز هم گفتی که فردا میرسی ...... کاش روز دیدنت فردا نبود !!!
اگه میخوای بری برو
دوباره از تو میگذرم
به گریه هام نگاه نکن
من از تو بی وفاترم
تو اشتباه عمرمی
تو دیگه تکرار نمیشی
این دفعه دیگه برنگرد
که واسه من یار نمیشی
در عشق حقیقی ، روح است که تن را در آغوش می گیرد
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسدروزي که مرگ عشق را باور کني
مي رسد روزي که تنها در کنار عکس من
نامه هاي کهنه ام را مو به مو از بر کني
کاش قلبم درد تنهايی نداشت چهره ام هرگز پريشانی نداشت برگ های آخر تقويم عشق حرفی از يک روز بارانی نداشت کاش می شد راه سرد عشق را بی خطر پيمود و قربانی نداشت
آفرينش روز و شب، زيبايي زمين و کهکشانها، درخشش ستارگان فروزان، همه حاکي از وجود پروردگار يکتاست، پس از او اطاعت مي کنيم، چون او معين کرده که مرگ آغاز جاودانه هاست.
دوستت ندارم به اندازه ي اقيانوس، . چون يه روز به آخرش ميرسي . دوستت ندارم به اندازي خورشيد، . چون غروب ميکنه . دوستت دارم . به اندازي روت که هيچوقت کم نميشه
تقدیم به عشقم
«به نام خداي عشق،ايمان و آزادي»
اگه دستام خالي باشه
وقتي باشم عاشق تو
غير دل چيزي ندارم
كه بدونم لايق تو
دلمو از مال دنيا
به تو هديه داده بودم
با تموم بي پناهي
به تو تكيه داده بودم
هر بلايي سرم اومد
همه زجري كه كشيدم
همه رو به جون خريدم
ولي از تو نبريدم
هر جا بودم با تو بودم
هر جا رفتم تو رو ديدم
تو سبك شدن،تو رويا
همه جا به تو رسيدم
بدون اينو كه دل من
شده جادوي طلسمت
يكي هست اين ور دنيا
كه تو يادش مونده اسمت
وقتي من از تو بي خبر مي مونم ،ميميرم
وقتي به يادت تا سحر ميخونم ، ميميرم
بدون تو دنيا برام زندونه ، ميميرم
يه روز کنج اين زندون ويرونه ، ميميرم
من بي تو ميميرم ،ميميرم ، ميميرم
هر جا ميرم چشماي تو پيش رومه
روي تو چون آيينه اي پيش رومه
مي پيچه تو خاطر من عطر خوبت
با تو بودن تا به ابد آرزومه
به تو محتاجم من
اي هواي تازه
نفس من با تو زندگي مي سازه
بي تو ميميرم
تو منو دعوت کن به شهر چشمات
تو منو دعوت کن به روشنايي ها
از تموم غمها دلو رها کن
هر جا ميرم چشماي تو پيش رومه
با تو بودن تا به ابد آرزوم
آرزویم این است
نتراورد اشکی در چشمان تو هرگز
مگر از شوق زیاد
نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز
و به اندازه ی هر روز
تو عاشق باشی
عاشق آن که تو را می خواهد
و به لبخند تو از خویش رها می گردد
تو را دوست بدارد به همان اندازه
که دلت می خواهد
هر چه زیباست مرا یاد تو می اندازد
آن که بیناست مرا یاد تو می اندازد
تو که نزدیک تر از من به منی می دانی
دل که شیداست مرا یاد تو می اندازد
هر زمان نغمه ی عشقی است که من می شنوم
از تو گویاست ، مرا یاد تو می اندازد
دیگران هر چه بخواهند بگویند که عشق
بی کم و کاست مرا یاد تو می اندازد
ساعتی نیست فراموش کنم یاد تو را
غم که با ماست مرا یاد تو می اندازد

گويند در آسمان فرشتگانی بودند که سرنوشت آدميان را با جوهر طلایی و قلم نقره اي بر پيشانی شان مينوشتند .نوبت به ما که رسيد جوهر طلایی ريخت و قلم نقره اي شکست ،برای ما با ذغال سياه نوشتند.
من در این سن جوانی ز جهان سیر شده ام - صورتم گرچه جوان است ولی پیر شده ام
در خواب ناز بودم شبی دیدم کسی در میزند - در راگشودم روی او دیدم غمست در میزند
ای دوستان بی وفا ازغم بیاموزید وفا-غم با آن همه بیگانگی هر شب به من سر میزند سعی کن به کسی که تشنه ی عشق است دل نبندی سعی کن کن به کسی که لایق عشق است دل ببندی چون تشنه ی عشق روزی سیراب میشود
تو هم درد مرا درمان نخواهی کرد می دانم
فقط آرامشم را می دهی بر باد می دانم
علی رغم تمام لحظه های آشنایمان
تو هم روزی نخواهی کرد از من یاد می دانم.
وقتی تو حرف می زنی لحظه ترا نه می شود
هستی من به نام تو شعرشبا نه می شود
وقتی تو حرف می زنی عشق قعود می کند
سادگی مرا ببین قبله سجود می کند
وقتی تو حرف می زنی تازه ی تازه می شوم
مثل تو مثل رازقی ساده ی ساده می شوم
وقتی تو حرف می زنی با تو طلوع می کنم
این همه شاعرا نه را با توشروع می کنم
وقتی تو حرف می زنی وه! که چه بی کرا نه ای
مثل شروع یک غزل ساده و صادقا نه ای
وقتی تو حرف می زنی با تو ستاره می شوم
با توبرای بودنم شعر دوباره می شوم
وقتی تو حرف می زنی اوج نهایت منی
موسم قلب من تویی وقت طراوت منی
وقتی تو حرف می زنی غنچه قنوت می کند
باغ به احترام تو باز سکوت می کند
قلم بتراشم از هر استخوانم
مرکب گیرم از خون رگانم
بگیرم کاغذی از پرده ی دل
نویسم بر تو دوست مهربانم:

دفتر عشـــق كه بسته شـــــــــــد ديـدم منــم تــموم شـــــــــــــــــــــــــــــدم خونـم حـلال ولـی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون به پايه تو حــروم شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم اونيكه عاشـق شده بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود بد جوری تو كارتو مونـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد برای فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم غــرور لعنتی ميگفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت بازی عشـــــقو بلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم از تــــو گــــله نميكنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم چــــــــراغ ره تـاريكـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم دوسـت ندارم چشمای مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــــو آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــــــرزه بزن تير خـــــــــــــــــــلاص رو ازاون كه عاشقـــــــت بـود بشنواين التماســــــرو


اولا میگفتم گاهی موقعها دلم میگیره
ولی الانا میگم دلم هیچ وا نمی شه
نوشته شده توسط mohammad در یکشنبه 11 آبان 1387 ساعت 9:35:04 PM |