وآنگاه خودراکلمه ای من یابی که معنایت منم
ومراصدقی که مرواریدم تویی
وخودرااندامی که روحت منم
ومراسینه ای که دلم تویی
وخودرامعبدی که راهش منم
ومراقلبی که عشقش تویی
وخودراشبی که مهتابش منم
ومراقندی که شیرینش تویی
وخودراطفلی که پدرش منم
ومراشمعی که پروانه اش تویی
وخودراانتظاری که موعودش منم
ومراالتهابی که آغوشش تویی
وخودراهراسی که پناهش منم
ومرا تنهایی که همراه تویی  تویی
نان را ازمن بگیر
اگرمی خواهی
 اماخندهایت رانه
روشنی بهار رااز من بگیر
ولی نزاریه لحظه بی توبه مانم
سببم باش که بال و پربگیرم
تاچشم ازدنیانبندم
می خواستم
یعنی خواسته بودم
عشق م را
چون خدایم خلق کرده
احساسم مرا چون درخت بدونه آب
ریشه ام را خواهد خشکاند
زندگی بدون عشق واحساس
یعنی بدونه امید.یعنی تمام.یعنی مرگ
بگو دوستم داری
تا زیباترشوم
بگودوستم داری
تا انگشتانم طلا گردد
و پیشانیم ماه
بگو دوستم داری تا بتوانم دگرگون شوم
بدل به خوشه ی گندم شوم یا درخت نخل
هم اکنون بگو درنگ نکن بگو دوستم داری تا تقدس مرا بیشتر کنی
تا از دفتر شعرم کتاب مقدس بسازی
تقویم را عوض می کنم اگر بخواهی
فصل ها را می شویم و فصل های دیگری می سازم
بگو دوستم داری تا شعرهایم روان شوند
نوشته هایم آسمانی
عاشقم باش تا
خورشید را با اسب ها و کشتی ها تسخیر کنم
درنگ نکن این تنها فرصتی است برای من تا
توکه گوشه ی چشم ت غم عالم ببرد
حیاف باشد که توباشی رو مرا غم ببرد
این پرنده ی مهاجرهمیشه عاشق پرواز
حالابابال شکسته میخونه چه غمگین آواز
باصدای غم گرفتش شعر تنهایی میخونه
سوزه غمگین صداشو اونی که تنهاست
میدونه
 
دراین دنیای بی فردای فانی
بجز فردا بگودیگرچه دانی
همه ش فردا چرا فردا چه فردا
پس خدامرگت دهد ای زندگانی
در این دنیا دلم هرگز نشد شاد
مگرمادر مرا ازبهر غم زاد
طفل بودم همی رفتم به مکتب
معلم آمدو درسه غمم داد
فلک دادوفلک دادوفلک داد
فلک درزندگی درس غمم داد
سن گزیسن گوزلم هرگجه من سیز
یوگو گلمز گوزومه بیر گجه سن سیز
آغلارسان آغلارام.گولرسن گولرم
سنه بیر گون گورمسم اینان اولرم
خرید شوهر !!!
يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد.
يك مركز خريد وجود داشت كه زنان ميتوانستند به آنجا بروند و مردي را انتخاب كنند كه شوهر آنان باشد. اين مركز پنج طبقه داشت و هرچه به طبقات بالاتر ميرفتند خصوصيات مثبت مردان بيشتر ميشد. اما اگر در طبقه اي دري را باز كنند بايد از همان طبقه مردي را انتخاب كنند و اگر به طبقه بالاتر رفتند ديگر اجازه برگشت ندارند و هر شخص فقط يكبار ميتواند از اين مركز استفاده نمايد. روزي دو دختر كه با هم دوست بودند به اين مركز رفتند تا شوهر مورد نظر خود را انتخاب كنند. بر روي درب طبقه اول نوشته بود اين مردان شغل و بچه هاي دوست داشتني دارند. دختري كه اين تابلو را خوانده بود گفت خب بهتر از بيكاري يا بچه نداشتن است!! ولي دوست دارم ببينم در طبقات بالا چه مواردي هست!! در طبقه دوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زيادو بچه هاي دوست داشتني و چهره زيبا دارند. دختر گفت: هوووممم طبقه بالا چه جوريه؟؟؟ طبقه سوم نوشته بود اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه نيز كمك مي كنند.دختر گفت چقدر وسوسه انگيز برويم و طبقه بعدي را ببينيم. در طبقه چهارم نوشته بود:اين مردان شغلي با حقوق زياد و بچه هاي دوست داشتني و چهره هاي زيبا و در كار خانه كمك ميكنند و در زندگي هدفهاي عالي دارند. آندو واقعا به وجد آمده بودند و دختر گفت: واي چقدر خوب چه چيز ممكن است در طبقه آخر باشد آندو از شوق زيادشروع به گريه كردند. آنها به طبقه پنجم رفتند آنجا نوشته شده بود : اين طبقه فقط براي اين است كه ثابت كند زنان هيچوقت راضي شدني نيستند. از اين كه به مركز خريد ما آمديد متشكريم و روز خوبي را براي شما آرزومنديم.
نوشته شده توسط mohammad در پنجشنبه 20 شهریور 1387 ساعت 4:00:01 PM |