اشک رازی ست لبخندرازی ست عشق رازی ست/اشک آن شب لبخندعشقم بود.قصه نیستم که بگویی نخمه نیستم که بخوانی.صدانیستم که بشنوی .یاچیزی چنان که ببینیی.یاچیزی چنان که بدانی.من دردمشترکم.مرافریاد کن .درخت باجنگل سخن میگوید علف باصحراستاره باکهکشان ومن باتوسخن میگویم/نامت را به من بگو دستت رابه من بده حرفت را به من بگوقلبت را به من بده من ریشه های تورادریافته ام بالبانت برای همه لبها سخن گوفته ام ودستهایت بادستان من آشناست درخلوت روشن باتوگرسته ام برای خاطرزندگان. ودرگورستان تاریک باتوخوانده ام زیباترین سرودهارا .زیراکه مردگان این سال عاشق ترین زندگان بوده اند.دستت رابه من بده دست های توبامن آشناست ای دیریافته با توسخن میگویم/توراصدا کردم در تاریکترین شبها دلم صدایت کردوتو با طنین صدایم بسوی من آمدی با دستهایت برای دست های من آواز خواندی من با چشمهایت ولبهایت انس گرفتم ای نازم بدی تاریکی است وشبها جنایتکارند ای دلاویز من ای یقین من با بدی قهرم وترا بسان روزی بزرگ آوازمی خوانم صدایت میزنم گوش بده قلبم صدایت میزند حیف که شب گرداگردم حصار کشیده است ومن به تونگاه میکنماز ÷نجره های دلم به ستاره هایت نگاه میکند چون من هر ستاره آفتابی میبینم من آفتاب را باور دارم قصد من فریب خودم نیست من عشق را باور دارم اگر لبها دروغ میگویدازدستهای تو راستی هوید است ومن از دستهای تست شده وامتهان داده سخن میگوی
نوشته شده توسط mohammad در دوشنبه 17 شهریور 1387 ساعت 4:27:51 PM |